دلتنگم و باد تمام دریچه ها را بسته است

شب روی دیوار قد کشیده است

و ماه را به عاشقانه ها می برد

ومن دلم تنگ است

ستاره پشت دریچه ایستاده است

و آواز می خوانی ومن دستهایم را

در سکوت شب پنهان میکنم

و تو شعرهای فروغ را نجوا میکنی

و برایت می خوانم

دلم تنگ است

و می دانم هوای کوچه تو همیشه آفتابی است

دلم برای آفتاب تنگ است

دلم برای آفتاب می سوزد

که پشت دریجه من در انتظار می ماند

و ابرهای تاریکی

روحم را به قربانگاه ماه دعوت می کنند

ومن می دانم دلم تنگ است

 و تو نمی دانی که عاشقانه هایم

در تصور این دل تنگی سوگوارند

کاش شاعر می شدم

و آن وقت تمام شعرهایم

تو را می خواستند

و تو می فهمیدی

زخمی عمیق دلتنگی ام را

به تو می رساند

و آرام می خواندی

دوستت ندارم از من رها شو

ومن رها نمی شدم

می دانم

می دانم اما دلتنگی شاعرم می کرد ...